دیگه تموم...
من رسیدم بهش....اونم به من رسید.
جاتون خالی خیلی خیلی خوبه وقتی من دوسش داشته باشم اونم من و دوست داشته باشه.
حسش میکنم.
برای همیشه خداحافظ
پنجشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٦ساعت ۳:٠٠ ب.ظ
| پيام هاي ديگران ()

دیگه تموم...
من رسیدم بهش....اونم به من رسید.
جاتون خالی خیلی خیلی خوبه وقتی من دوسش داشته باشم اونم من و دوست داشته باشه.
حسش میکنم.
برای همیشه خداحافظ
پنجشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٦ساعت ۳:٠٠ ب.ظ
| پيام هاي ديگران ()

سلام
«گاه نوشته هایت را جمع کن ٬ آن ها را در سطلی فلزی بریز و بسوزان!
آری اینگونه است و فقط اینگونه است که تو خواهی مُرد و تو را خواهند کشت!»
از حماقت حرف می زنیم و می اندیشیم آدم های باهوشی هستیم که فهمیدیم که احمقیم!
و می نویسیم و فکر می کنیم آدم های باسوادی هستیم که می نویسیم!
و چه خوش گفت نظامی در وصف ما که واقعا : خشت می زنیم!
و تازه فکر می کنیم در حقمان اجحاف شده! و راستی نشده؟
چرا شده! و تنها کسی که در حقمان کواهی کرده «خودمون» هستیم
آن زمانی که «من» خود را رها کرده و بی هدف دورش انداختیم به خیال اینکه
یک روز یک معجزه رخ می دهد و این معجزه زندگی ما را تغییر می دهد !
و نشستیم به درگاه خدا چشم دوختیم و به آن آسمان پر ستاره نگریستیم و گریستیم
و هی زار زدیم و از خدا خواستیم که سکونمان را نادیده بگیرد و هر آنچه بهترین است
به ما عطا کند! و دلمان خوش بود که نصف راه را رفته ایم ! یعنی «خواستن»!
و بهانه آوردیم که نمی توانیم تلاش کنیم چون امکانات نداریم!
و کاش خدا همان موقع می زد توی سرمان تا دیگر از این چرندیات بلغور ننماییم!
خدا خیلی بزرگه و شاعر چقدر خوب گفت که: عجب صبری خدا دارد!
خدای مهربون ما هر روز و هر شب این مویه ها و زاری ها را شنید و صبر کرد
تا شاید بنده اش از این کره خره شیطان پیاده شود . . .
ولی نه! بنده خر سواری را دوست داشت و مسیر برایش مهم نبود!
خدا او را دید که لبه ی پرتگاه در حرکت است و هر چه فریاد زد :
بابا جان این خر است آن هم خر شیطان ٬ خودت را به نابودی نکشان !
بنده نشنید که نشنید! و آنقدر به راه بی راهه ادامه داد تا هلاک شد
و حالا با بدنی خسته و درد کشیده روی سنگلاخ های پایین پرتگاه افتاده
و پاهایش را بغل کرده و باز هم زار می زند که ای وای خدایا!
چرا این طور شد؟!!!
آدم باهوش احمق شناس ما هنوز هم در منجلاب این حماقت گیر کرده!
عجب آدم هایی هستیم ما انسان ها!
*این متن رو فقط برای خودم نوشتم ولی گفتم شاید شما هم بخواین بخونین
پس به کسی یه وقتی یه جایی بر نخوره لطفا
راستی این متنم می نویسم برای خودم! نمی دونمم از کیه:
در ذیل تهیه دیده ایم برای شما (خودم!) دستور پخت سسی خوش خوراک
برای گوشت آب پزی به نام تنبلی که برخی فرو می دهند با لذت و آسانی:
نخست همچون گدایی ریزه خوار بگردید دنبال پس مانده غذاهای دیگران٬
خوب بر هم بزنید ٬ ورز بیاورید با روغن خوب و غلیظ چاپلوسی ٬
جوش بیاورید با خود فریبی های معمولی
داغ داغ ببرید سر سفره
در کفش های یک مُرده .
*خب فکر کنم با این دیگه هوس تنبلی به سرم نزنه!
ولی اگه عوض شدن آدما به همین راحتی بود که خیلی خوب بود!!!
دوشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٦ساعت ۳:۱٤ ب.ظ
| پيام هاي ديگران ()

یک سلام به مزه شیرین تمام سلام های دنیا "سلام بر حسین!
یک سلام به خوشرنگی وخوش رویی تمام گلدسته ها سلام بر اولادحسین !
یک سلام به فرهمندی غیرت در ادوار تاریخ سلام بر اصحاب حسین!
یک سلام به اعتبار ادامه ی عشق یک سلام به زینت همه ی کسانی که سر بر سجده می گذارند سلام بر زین العابدین!
چه روزایی رو داریم می گذرونیم !همه همدل و یک رنگ شدیم !همه یک صدا حسین رو فریاد میزنیم !
ما (دادا.آبجی) یادتون نره توی این روزا
چهارشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٦ساعت ٩:۳٧ ق.ظ
| پيام هاي ديگران ()

سلام
من امروز می خوام یه خورده (یوخده!
) متفاوت آپ کنم
آخه می دونین
من این دفعه اصلا نمی دونم چی بگم

خب اممممممم بذارین یه نموره فک کنم
کاش دادا جانم این دفعه هم جور ما رو می کشید
eee آبجی! مگه به خودت قول ندادی که این قدر کاراتو امروز فردا نکنی
آخ آره ها همین دیروز داشتم خودمو نقد می کردم و خب نتیجه شده بود:
فاجعه
اگه بدونین که چقدره از خودم نا امید شدم
دیدم که تو عمره ۱۹ سالم یه بارم نشده که کاری رو شروع کنم و تا آخرش برم
من واسه خودم یه لیستی تهیه کردم از کارای عقب افتادم!
دیدم ای دل غافل!!! من که خیلی از مرحله ی زندگی پرتم
فقط واسه مثال بگم که از تابستون رفتم آموزشگاه رانندگی هنوز نرفتم امتحان بدم!
یا مثلا همون تابستون یه روز به مغزم زد برم زبان بخونم
رفتم سه جلد کتاب خریدم! و خب تا حالا فقط صفحه ی اول جلد یک رو خوندم
یا مثلا! رفتم آموزشگاه عمه ام کارای هنری یاد بگیرم
ولی هنوز سه تا از تابلو هام
نصفه نیمه داره تو آموزشگاه خاک می خوره
یا مثلا رفتم ورزش ثبت نام کردم فقط ماه اولو رفتم
یا مثلا . . .
بازم بگم 
تازه اینا فقط کارای نصفه نیمه ام از تابستونه
از وقتی یادمه مامانم بهم می گفت : حسن سه روز
نمی دونم شما هم با این ضرب المثل زیبا و پر معنی آشنایی دارین یا نه؟
ولی کاملا در مورد من صدق می کنه
حالا هم تصمیم گرفتم تغییر کنم
واسه همینم کتاب آیین نامه ی بیچارمو پیدا! کردم می خوام بخونم حداقل
این گواهی نامه ی طفلی رو بگیرم!
خب من زیاد حرف زدم ! خوبه حالا نمی دونستم چی بگم!!!
مثل اینکه قورباغه ی بزرگ رو برای یه بارم که شده اول غورت (ق ؟) دادم!
دعا فراموش نشه
خیلی محتاجم
یکشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٦ساعت ٧:۳٤ ب.ظ
| پيام هاي ديگران ()

لبخند بزن، غوغا کن، صدايت مرا به پرواز وا مي دارد. نگاهم کن، برق چشمان زيبايت نوازشم مي کند، من نيز روزي براي تو سرخ خواهم شد، من غرق خنده، گرم خواهم شد.
وجودت را احساس مي کنم، تو را هميشه مي توان حس کرد.
صداي پاهايت را مي شنوم که به من نزديک مي شوي و تو هميشه به من نزديک خواهي ماند.
من گرم خواهم شد. من برايت خواهم ماند تا لبخندهايت را پاسخ گويم.
من سبز خواهم شد تا تو شادابيت را هميشه لمس کني، من سرخ خواهم شد.
تو را از شوق لبريز خواهم کرد. وقتي که صدايت مي کنم و تو در دل پاسخ مي گويي، جان دوباره مي گيرم، وقتي که صدايم مي کني شوق ديدار، زبان از من برمي گيرد و من سرخ مي شوم.
از من سخن مگو، با من سخن بگو، با من از من سخن بگو.
بگو که صداي تپش هاي اين قلب سرخ را هميشه مي شناسي. بگو که هميشه خواهي ماند، بگو که سرخيم را ستايش مي کني، من سرخ خواهم شد.
من از نيم نگاه سوزاننده ي تو زير برق آفتاب، از تمامي گرميت در سردي زمستان، سرخ خواهم شد.
لحظه ي جدايي را نمي شناسم، خداحافظي را معنا نخواهم کرد، سيب سرخي به تو خواهم داد و دانه ي اناري.
دانه ي انارم به تو جان خواهد داد و سيب سرخم به تو محبت.
سيب سرخ، سرخ خواهد ماند و من سرخ خواهم شد.
من سيلي عشق تو را چشيده ام و درد محبتت را کشيده ام.
شکل آن را نمي دانم، تنها مي دانم که آن نيز سرخ است و روزي که اين رگ هاي خون در وجودم فوران کنند، من سرخ خواهم شد، و من از هميشه تا هميشه سرخ خواهم ماند.
تا ابد برايت عاشقانه سرخ باقي خواهم ماند .
چهارشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٦ساعت ٢:٠۱ ب.ظ
| پيام هاي ديگران ()

وقتي که مي رفت هيچ نگفت کي بر مي گردد
تنها گفت مي آيد
و من در انتظار او روزها را شمردم و در آرزوي ديدن او زندگی را فراموش کردم
يک روز از ميان هزاران روزم او آمد ولي نه براي آنکه بماند و نه خوشحال
و نه واقعا ؛ او در خیالم آمد
آمد با نگاهي سرشار از سرزنش و به من گفت چرا زندگي نمي کني؟
من گفتم در انتظارت بسر مي برم
سرش را تکان داد (نه!) و گفت مي آيم
و روزي مي آيم براي هميشه ولي تو زندگي کن و در کنار زندگي منتظرم باش
به او گفتم : پس کي ؟ چه زماني بر مي گردي ؟ براي هميشه؟
مثل هميشه با آرامش پاسخم داد:
وقتي شکوفه ها هواي شکوفا شدن کردند
زماني که سبزه هاي خسته از خواب انديشه ي بيدار شدن را عملي کنند
و هنگامي که درختان اندام برهنه شان را پوشاندند
من مي آيم
من خنديدم دست زدم از جا پريدم و گفتم:
پس بهار؟
با چشماني که مي خنديد به من نگريست و گفت :
نه الزاما
هنگامي که درهاي بهشت باز شوند نسيمي خواهد وزيد که سرزمينت را زنده مي سازد
من آن زمان مي آيم . . . حال خداحافظت
و اين را بدان تا زماني که زندگي نکني درها هميشه بسته مي مانند
و من از آن روز
هر روز دعا مي کنم درهاي بهشت زودتر باز شوند
من زندگي مي کنم تا او بيايد.
جمعه ۱٤ دی ،۱۳۸٦ساعت ۳:۱٧ ب.ظ
| پيام هاي ديگران ()

من با نگاه روشن خويش
راهي خواهم گشود براي فرداهاي تو ـ
از ميان تاريکيهايي که تو را احاطه کردهاند
وچنان آرزومندانه دعايت خواهم کرد
که مطمئن باشي خون زندگي
همواره در رگهايت جريان خواهد يافت ـ
اما من که،
زماني طولاني عاشقت بودهام،
چنان در سپيدي گذر زمان گم خواهم شد
که تو حتی در ميان دفتر خاطرات کهنهات هم ـ
نشاني از من نيابي!
من خواهم رفت
و تو شادمانه بال و پر خواهي گشود
و همچنان از سرسرهي زندگي پايين خواهي لغزيد
و فراموشت خواهد شد ـ
که چه معصومانه دوستت داشتم!
یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦ساعت ٦:٥٤ ب.ظ
| پيام هاي ديگران ()

سلام
مي دونين شروع واسم خيلي سخته و حالا بايد جايي هم شروع به نوشتن کنم که داداشم مي خونه!
و اين سخت ترش مي کنه!
خب يه کم سخته بخوام همه ي حرف هاي دلم رو بگم وقتي مي دونم داداشم مي خونشون!!!
ولي خب من دادامو خيلي دوست دارم و سعي مي کنم همه چي رو بهش بگم
من با دادام از همه راحتترم پس تو اولين پستم مي خوام به صحبت درباره ي داداشم بپردازم
آخه شما که نمي دونين چقدر خوبه و مهربون
دادا تنها کسي بود که وقتي به خدا احتياج داشتم فهميد و کمکم کرد تا راه رو از چاه تشخيص بدم
ما شايد هم سن باشيم ولي از نظر عقلي اون خيلي از من سر تره و خب اين براي من خيلي خوبه چون همش ازش کمک مي گيرم!
و مهم تر از همه چون هم سنيم خيلي راحت هم ديگه رو درک مي کنيم
و من مي خوام از خدا تشکر کنم واسه يه همچين هديه اي و بعدش از دادا تشکر کنم به خاطر هديه اي که به من داده آخه اون منو با خداي واقعي آشنا کرده و من از هردوشون ممنونم
و از شما هم ممنونم که به حرفاي يه آبجي گوش کردين
ممنون ممنون ممنون
شنبه ۸ دی ،۱۳۸٦ساعت ٤:۳۸ ب.ظ
| پيام هاي ديگران ()

خــــدايا: سايباني از جنس اشک و نياز مي خواهم تا سجاده ي دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنـــوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتاباني و گل هاي زيباي عشق و ايمان را بار دگر در من تازه گرداني
اي شب به پاس صحبت ديرين خداي را
با او بگو حکايت شب زنده داري ام
با او بگو چه ميکشم از درد اشتياق
شايد وفا کند بشتابد به ياري ام
اي دل چنان بنال که آن ماه نازنين
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نميرود
هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من
آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذرگناه من همه چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگي و آرزوي من
او هستي منست که آينده دست اوست
عمري مرا به عشق و وفا آزموده است
داند من آن نيم که کنم رو به هر دري
او نيز مايل است به عهدي وفا کند
اما اگر خدا بدهد عمر ديگري
دادا : امروز جمعه است. منتظر هستیم تا شاید امروز بیاد...واسه ظهورش یک صلوات بفرستین.
جمعه ٧ دی ،۱۳۸٦ساعت ۱۱:٤۳ ق.ظ
| پيام هاي ديگران ()

من دادا امروز این وبلاگ رو با آبجیم زدیم تا همه معنای دوست داشتن واقعی رو بدونن و بدونن دوست داشتن واقعی یعنی اینکه خدا هم باشه.
سلام
امید که سرحال و پیروز باشید و هرگز *او* را از یاد نبرید
من آبجی به همرام داداشم این وبلاگ رو درست کردیم تا یه یاداوریه کوچیک کنیم اونم این که :
خدا همیشه با ما هست و هیچ کس تنها نیست
پنجشنبه ٦ دی ،۱۳۸٦ساعت ٥:٥٥ ب.ظ
| پيام هاي ديگران ()
